گرگ هر شب به شکار میرفت و بی انکه چیزی شکار کند بر میگشت شبی گرگ را ناراحت دیدند با لاشه یک اهو در دهان به گله امد گرگ های گله شاد از این شکار او پرسیدند چرا ناراحتی؟
گفت:شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم, دلم را ربود!!! هر شب به خواست پایم که نه به تمنای دلم می رفتم تا تماشایش کنم...امشب محو او بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را ,دویدم...دویدم زیر گلویش را گرفتم و دریدمش!!!
انچنان دوستش داشتم که ن
از پیرمردی پرسیدند:چرا ناراحتی؟
گفت:جاسیگاریم شکسته!
گفتند:مگر چقدر قیمت داشت؟
گفت:به قیمتش نیست تمام جوانیم را در ان سوزاندم
برچسب: اموز,
نویسنده: روژان رجبی
*یه قلم لطفا میخوام خودمو خط خطی کنم!!!
*دلم همانند اتوبوس های شهر شده غصه ها سوار می شوند فشرده روی هم و من راننده ام فریاد می زنم سوار نشوید جا نیست...*ابر بارنده به دریا می گفت:من نبارم تو کجا دریایی ؟در دلش خنده کنان دریا گفت:ای ابر بارنده تو خود از مایی.
*رویاهایم را امشب میگذارم دم در...بیچاره رفتگر
*به خدا گفتم بیا دنیارا قسمت کنیم ... اسمان واسه من ابرش مال تو دریا مال من موجاش مال تو ...